![]() |
![]() |
|
| لطفآ نظر بدین از این وبلاگ |
تابوت مرا چو سايه دنبال كنيد در زير همين شعردلم چال كنيد فارغ كه شديد با رباعيهايم آسوده نشينيد و كمي حال كنيد . ********** يك مرد غريب و شاعري خوشباور شد پشت حصار شعرهايش پرپر هر وقت دلت گرفت بانو از درد چشمان تر مرا به خاطر آور . ********** تا در پس ابر بي خبر شد پنهان پيچيد صداي هقهقي در ايوان چون نيمكتي شكسته در گوشهء پارك متروك و رها ماند دلم در باران. ********** ديريست اسير واژه و آهنگم با كاغذ و سوژه و قلم در جنگم بر هر چه رباعي وغزل نفرين باد از وزن و رديف و قافيه در جنگم. ********** ديوار دلم دوباره برداشت ترك مرهم نشدي زدي به زخمم تو نمك در آينه يك نفر شبيهت ميگفت رفتي به سلامت ! به جهنم ! به درك ! ********** اي دل به نگاه و خنده قانع نشوي بر گفتن حرف عشق مانع نشوي هر چند به سيم آخر زدهاي اين بار به پا كه ضايع نشوي ! ********** در حال و هواي تو دلم پر ميزد چون مرغ اسير اين در،آن در ميزد بر فاجعهئ نبودنت چشم من با قطرهئ اشك مُهر باور ميزد . ********** در وصف تو شعر پاي درگل ماندهاست راز نگهت چقدر مشكل ماندهاست تاول زده و لبم ز تب ميسوزد از حرف نگفتهاي كه در دل ماندهاست. ********** گفتم كه اسير ما شدي تو حتماً ! لبخندزنان به طعنه گفتي اصلاً ! گفتم كه بترس از دل درياييم گفتي كه عددي نيست، عمراً عمراً ! ********** بانوي سكوت! عشق ما نارس بود دل كنج قفس نشسته و بيكس بود با آتش اشك داغ كردم دستم عشق تو براي هفت پشتم بس بود. ********** شب بود و تب و فقط غبارجاده يك دل كه خراب گوشهاي افتاده گفتي ز سفر دوباره بر ميگردم غافل دل من! چه ساده بودي ساده! ********** بانو به ستارههاي شب ميماني پيدايي و گاهي ز نظر پنهاني از دست تو و بخت بد و حال خراب بيهوده چه گويم كه خودت ميداني . ********** درعصر دروغ و كينه و نامردي در فصل سكوت و غربت و دلسردي با قلب شكستهام دعايت كردم از راه سفر خدا كند برگردي ! ********** بي تو دل من چو كوره راهي متروك جز نام تو واژهها چه تو خالي،پوك در سوگ نشسته شاعري سر در گم افتاده به گوشهاي چو سازي بيكوك. ********** بيهوده هنوز در خيال و وهمي بي دردي و از زخم نداري سهمي هر چند به من يواشكي ميخندي عاشق كه شدي حرف مرا ميفهمي . ********** چون صاعقه غريد تفنگي زخمي پاشيد به بوم عشق رنگي زخمي پايان عشق قصهئ ما اين بود در بيشه رها ماند پلنگي زخمي
زيبا سلام ،گريهئ من بيبهانه نيست چندين شب است خندهئ تو عاشقانه نيست ديشب كنار پنجره بودم و در زدي اما عجيب بود كه گفتند خانه نيست ديگر ميان آن سبدي كه تو دادهاي حتي به قدر شادي فردا ترانه نيست گفتم چقدر تشنهئ يك مشت دانهام گفتي كه عشق نقش بر آب است دانه نيست گفتم كه زلف خويش پريشان كن و بيا گفتي اگر بهم بزنم زلف ، شانه نيست گفتي مگو به هيچ كس راز عشق را گفتم عشق جان خودت محرمانه نيست اجبار نيست دوست بداري مرا همين عشقي كه رنگ رحم شود صادقانه نيست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:16 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
| نویسندگان |
|
iran_ezadi@yahoo.com رضا |
|
RSS
|