![]() |
![]() |
|
| لطفآ نظر بدین از این وبلاگ |
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 1:7 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
اسمتو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی
اسمتو گذاشتم آفتاب ترسیدم غروب کنی
اسمتو میزارم نفس که اگه رفتی منم نباشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 1:12 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم گفتی ، اگر بیند کسی؟ گفتم، که حاشا می کنم گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در؟ گفتم که با افسون گری، او را ز سر وا می کنم گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا؟ گفتم که با نوش لبم، آن را گوارا می کنم گفتی، چه می بینی بگو، در چشم چون آینه ام؟ گفتم که من خود را در او، عریان تماشا می کنم گفتی که از بی طاقتی، دل قصد یغما می کند گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا می کنم گفتی ، اگر از کوی خود روزی تو را گویم برو؟ گفتم، که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم گفتی، اگر از پای خد، زنجیر عشقت وا کنم؟
گفتم، ز تو دیوانه تر، دانی، نه پیدا می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 1:2 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
بار الها گم گشته ام در خود ناتمامم و در کوچه پس کوچه های وجــــودم
به دنبال چه هستم ؟ بار الها دیری بود تو را می جوییدم اما ...... افسوس
که به خود آمدم میبینم غرق در خودم بودم الهی سینه ام را بگشا دیگر برای
نفس هم جا تنگ است الهی از تو خودت را می خواهم و هر آنچه که بوی ترا
دارد روزگاری خودم را به تو سپردم چرا رهایم نمودی ؟
من که جز تو اندیشه ایی نداشتم مگر همین را نمیخواستی ٬ خواستم بشوم آنچه
تو میخواستی اما در انحنای مسیر جاده ام کج شد و در مسیر ِ« من »غرق شدم .
الهي اکنون با همه همه همه وجودم صدايت ميکنم ، بند بندم صدايت ميکننــد و
پوست وگوشت و استخوانم و تو تنهاتريني که ميداني سرخي آتش دلم چـــــــه
حرارتي دارد و چگونه تو را ميطلبد . تشنه تر از هر تشنه ام در عطش ولـــو
يک قطره خدا در بياباني به وسعت همه همه .
ايکاش کسي ميفهميد چه ميگويم و دست نوازشگري آرامم ميکرد ، ديگر
نفسي نمانده ، سينه ام کوچک و صبرم اندک .
امروز با خواهر ناز تر از برگ شقايقم اوقــــات تلــــــخي نمودم که چه ؟ فقط
چون مرا دررها نمودي . از خودم ، از اين من ِ آلوده متنفر گشته ام .
اينجا غروب است ، باز هم غروب جمعه آنقدر صدايت نمودم که ديگر خسته و
مانده برروي کوير سرد و نه داغ خود ِ آلوده ام افتاده ام .
ديگر زبان در کام ميگيرم و با سکوت بي صدايم صدايت ميکنم شايد که اينبـــــــار
بشنوي فقط چشمانم باز است و خيره به دور دستي در انتهاي جاده و فقط ذره اي
اميد که از تو دارم نيمه چشمان بسته ام را باز ميدارد . آري اشک در مجـــراي
چشمانم ودر جستجوي دريچه اي به بيرون با فشار خود را تحميل ميکند .
کريما به بي انتهاي کرمت خسته ام ديگر نمي دانم چگونه بخوانمت
که ببيني ام و بارديگر با سکوت بي صدايم مي خوانمت ، مرا از خودم به خودت
بازگردان وروح نشاط وطراوت با تو بودن را به خسته سرد وبي روحم بازگردان .
بــــــــــــــــــا التمـــــــــــاس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:58 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
براي آخرين بار بدرود ميبينم تو را فردا
كجا پنهان شوم از دست خود امروز تا فردا اگر چه شانههايت هقهقم را خوب ميفهميد برايت گريه خواهم كرد اما بيصدا فردا مبادا پيش چشمت بشكند گريه غرورم را نگاهت را مياور خوب من تنها بيا فردا دل نفرينيام از جنس مهتاب است ميترسم كه تحقيرش كني در محضر آيينه ها فردا خدا از هم جدامان كرد بعد از او نميدانم به درگاه كه بردارم دگر دست دعا فردا بگو اين بار بر ناز كدامين چشم دل بستي؟ كدام آغاز شيرين ميشود محرم تو را فردا؟ چو پا در گل رهايم ميكني مرداب خواهم شد و ميبلعم تمام خويش را تا انتها فردا اگر اين مصرع پايان عشق ماست پس حتي نميگويم" خداحافظ" كه قهرم با خدا فردا
اي عاشق در انتظار چه نشستي ، در انتظار بادهاي پاييزي ، بارانهاي بهاري ، برگهاي زرد يا شكوفههاي ارغواني ؟ در انتظار كدامي ؟ انتظار بيهوده است . پنجره را باز كن ، جدار را بشكن ، غبار را بشوي و خاطره را به خاطرهها بسپار . تا پايان، پايانها مانده است ، اين است زندگي ، اين است روزگار .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:28 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
تابوت مرا چو سايه دنبال كنيد در زير همين شعردلم چال كنيد فارغ كه شديد با رباعيهايم آسوده نشينيد و كمي حال كنيد . ********** يك مرد غريب و شاعري خوشباور شد پشت حصار شعرهايش پرپر هر وقت دلت گرفت بانو از درد چشمان تر مرا به خاطر آور . ********** تا در پس ابر بي خبر شد پنهان پيچيد صداي هقهقي در ايوان چون نيمكتي شكسته در گوشهء پارك متروك و رها ماند دلم در باران. ********** ديريست اسير واژه و آهنگم با كاغذ و سوژه و قلم در جنگم بر هر چه رباعي وغزل نفرين باد از وزن و رديف و قافيه در جنگم. ********** ديوار دلم دوباره برداشت ترك مرهم نشدي زدي به زخمم تو نمك در آينه يك نفر شبيهت ميگفت رفتي به سلامت ! به جهنم ! به درك ! ********** اي دل به نگاه و خنده قانع نشوي بر گفتن حرف عشق مانع نشوي هر چند به سيم آخر زدهاي اين بار به پا كه ضايع نشوي ! ********** در حال و هواي تو دلم پر ميزد چون مرغ اسير اين در،آن در ميزد بر فاجعهئ نبودنت چشم من با قطرهئ اشك مُهر باور ميزد . ********** در وصف تو شعر پاي درگل ماندهاست راز نگهت چقدر مشكل ماندهاست تاول زده و لبم ز تب ميسوزد از حرف نگفتهاي كه در دل ماندهاست. ********** گفتم كه اسير ما شدي تو حتماً ! لبخندزنان به طعنه گفتي اصلاً ! گفتم كه بترس از دل درياييم گفتي كه عددي نيست، عمراً عمراً ! ********** بانوي سكوت! عشق ما نارس بود دل كنج قفس نشسته و بيكس بود با آتش اشك داغ كردم دستم عشق تو براي هفت پشتم بس بود. ********** شب بود و تب و فقط غبارجاده يك دل كه خراب گوشهاي افتاده گفتي ز سفر دوباره بر ميگردم غافل دل من! چه ساده بودي ساده! ********** بانو به ستارههاي شب ميماني پيدايي و گاهي ز نظر پنهاني از دست تو و بخت بد و حال خراب بيهوده چه گويم كه خودت ميداني . ********** درعصر دروغ و كينه و نامردي در فصل سكوت و غربت و دلسردي با قلب شكستهام دعايت كردم از راه سفر خدا كند برگردي ! ********** بي تو دل من چو كوره راهي متروك جز نام تو واژهها چه تو خالي،پوك در سوگ نشسته شاعري سر در گم افتاده به گوشهاي چو سازي بيكوك. ********** بيهوده هنوز در خيال و وهمي بي دردي و از زخم نداري سهمي هر چند به من يواشكي ميخندي عاشق كه شدي حرف مرا ميفهمي . ********** چون صاعقه غريد تفنگي زخمي پاشيد به بوم عشق رنگي زخمي پايان عشق قصهئ ما اين بود در بيشه رها ماند پلنگي زخمي
زيبا سلام ،گريهئ من بيبهانه نيست چندين شب است خندهئ تو عاشقانه نيست ديشب كنار پنجره بودم و در زدي اما عجيب بود كه گفتند خانه نيست ديگر ميان آن سبدي كه تو دادهاي حتي به قدر شادي فردا ترانه نيست گفتم چقدر تشنهئ يك مشت دانهام گفتي كه عشق نقش بر آب است دانه نيست گفتم كه زلف خويش پريشان كن و بيا گفتي اگر بهم بزنم زلف ، شانه نيست گفتي مگو به هيچ كس راز عشق را گفتم عشق جان خودت محرمانه نيست اجبار نيست دوست بداري مرا همين عشقي كه رنگ رحم شود صادقانه نيست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:16 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
سلام باتشکر از مریم عزیز خودم واز این شعر زیبا که ارسال کرده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:17 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
زري به من گفت ...ديشب، پريشب اشكنه داشتيم خواستيم بخوريم، قاشق نداشتيم خواستيم بخوابيم، بالشت نداشتيم تو اون نم نم بارون يارم ميزنه ويولن برم در رو ببندم يهو نزنه به دندم !وااي واي !زري به من گفت !ما همه داد ميزديم : چي گفت!!رو پشت بوم گفت !چي گفت !در گوش من گفت !چي گفت؟ !من زن ملا نميشم !چرا نميشي !˜ كاري كه˜ ملا ميكنه، در سالن رو وا ميكنه، وسط سالن جيش ميكنه!واي واي !زري به من گفت ! و... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:56 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
بهت گفته بودم که اندازه ی دنيا دوست دارم، اما نگفته بودم که دنيا برام ارزشی نداره .با زندگی حال نميکنم کاش من پروانه بودم و تو شمع ...آی ميسوختم !همه بهمون قه قه ميخنديدن اصلا می دونی چيه :از همان روزی که دست حضرت قابيل آلوده شد به خون حضرت هابيل آدميت مرد شايد هم بوجود آمد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 2:18 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
عشق یعنی با افق یک دل شدن یــا لباسی از شقایق دوختن عشق یعنی با وجود خستگی بر سر پروانهء دل سوختن عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا عشق یعنی گفتن ازاحساس موج در کــنـار حسـرت پـروانـه ها عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا عشق یعنی حرف پنهان در نگاه عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس عمق سـایـه روشن دشت پگـاه عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان عشق یعنی وصف یک انسان خوب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 2:25 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
![]() دويدم و دويدم .....
دويدم و دويدم .... به كوي دل رسيدم .... هزار.. هزارتا قصه تو چشماي تو ديدم .... يه روز ديدم گريونه .... يه روز ديدم خندونه يه روزه ديگه ديدم..... چشمات برام زندونه ..... باهات ترانه خوندم شبا پيش تو موندم .... وقتي دلم ميگرفت برات يه شعر مي خوندم ..... يه روز هوا سرد شد .... دلم پر از درد شد ... گلاي توي باغچه گل برگاشون زرد شد..... ديگه پيشم نموندي .... برام غزل نخوندي ....... رنجيده بودي از من .... منو به غم رسوندي.... رقتي دلم تنگ شد ..... دلم مثل سنگ شد ....... ... .................. ............................. دويدم و دويدم .....به عشقت نرسيدم .................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 2:12 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
كفش يادگاري !مرا هست كفشي ز عصر حجر / كه ميراث مانده ز جد پدر شريك غمش بوده و شاديش / به پا كرده در جشن داماديشخدايش بيامرزد آن زنده ياد / كه از خود هم اين ارث بر جا نهادچو هي ميبرم پيش هر پينه دوز / ز مغزش پريده است برق و فيوز!بود چون كه جان سخت چون كرگدن / بپوشم به هر گاه و بيگاه منهر آنچه ز وزنش گويم كم است / كه سنگين چنان كله رستم استز پايم بود چند سانتي گشاد / چو پاپوش افراسياب و قبادمرتب به پايم لخ لخ كند / ندارد چو كف پاي من يخ كندز بس خورده اقسام واكس و پماد / مرا رنگ اصلش نيايدولي من ز باباي جنت پناه / شنيدم كه رنگش بوده سياهبسي نعل خورده است بر تخت آن / شاه سم قاطر پادگان!به هر سوي آن خورده صد دانه ميخ / فرو ميرود توي پايم چو سيخهميترسم آخر به جرم قاچاق / كه مامور گردد برايم براقكه اين جزو آثار تاريخي است / چرا كه خطوط تهش ميخي استاگر عمر باقي است، سال دگر / سپارم من آن را به امواج بحركه تا همچو زورق همراه باد / رود گويي اصلا ز مادر نزادو يا ميزنم واكس بر رويهاش / گذارم سپس داخل موزهاش... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 3:16 توسط iran_ezadi@yahoo.com |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
| نویسندگان |
|
iran_ezadi@yahoo.com رضا |
|
RSS
|